| تاریخ انتشار: ۱۱:۲۲ ۱۴۰۴/۱۱/۲۶ | کد خبر: 178890 | منبع: |
پرینت
|
|
همانگونه که خورشید طلوع میکند، گاهی ابر نیز، همانگونه که بغض گلوی آدمی را میفشارد، آسمان را میپوشاند تا ببارد و دلش سبک شود. من گاهی چون آسمان پاک و زلالم و گاهی چون ابری سرگردان که تنها طول و عرض آسمان بیانتها را طی میکند؛ در خاطراتم قدم میزنم و راه میروم تا در زیباترین لحظهها توقف کنم.
گاهی به این باور میرسم که ماندن در لحظات شیرین، لحظه جاری را نیز شیرینتر میکند؛ اما سخت در اشتباهم، زیرا هر بار که از مرور آن ثانیهها به دنیای واقعی بازمیگردم، متوجه میشوم چشمانم نمناک شده و من حتا گرمای اشکهایم را حس نکردهام.
گاه دلم از همهچیز میگیرد، اما مهتاب مرا مجذوب خود میکند و تماشایش آرامشی عمیق به من میبخشد و با خود میگویم بالاخره میگذرد و روزی در برابر همهچیز بیاعتنا خواهم شد. نمیدانم بیتفاوت خواهم شد یا نه؛ اما میدانم لحظههایی سختتر از هر حال را پشت سر گذاشتهام.
من قرنطینهای را گذراندم که با خوردن داروهای آرامبخش دوام میآوردم؛ شبهایی را پشت سر گذاشتم که گمان میکردم صبح را نخواهم دید. اشکهایی را پاک کردم که به خشک شدنشان تردید داشتم و ترسی را تجربه کردم که تصورش برایم هولناک و طاقتفرسا بود. پس میتوانم قهرمان قصههای ناگفته و آموزگار تجربههایی باشم که فقط خودم آنها را زیستم؛ دور از درک دیگران و بیآنکه با کسی در میان بگذارم.
وقتی سختیهای زندگی بر من غلبه میکرد، با خود میگفتم: چرا همیشه ناکامم؟ چرا نمیتوانم مسیرم را ادامه دهم و شاد باشم؟ چرا هر آنچه را با تمام توان پیش میبرم، برایم محدود میشود؟ آیا ممکن است خواستهها فقط برای من متوقف شوند؟ آیا میشود تنها من با صخرهها روبهرو شوم؟ اما حقیقت این است که گاهی با صخرهها مواجه شدم و گاهی خود را در میان باتلاقها یافتم.
اینکه نتوانی خودت را بشناسی، نتوانی به خواستههایت جامه عمل بپوشانی و فقط پیش از خواب آنها را در رویا ببینی و با همان خیالها به خواب بروی، مرا میترساند؛ تا جایی که گاهی خودم را در حال زار زدن برای آرزوهایم مییافتم. اما اکنون خوشحالم که آن حالتهایی را که با روح و روانم بازی میکرد، پشت سر گذاشتهام و به جهانی تازه روی آوردهام.
آرزوی من این بود که روزی دریچهای برای بیان این روزهای دشوار داشته باشم. از این همه بیعدالتیها و محدودیتها بگویم. از این پس سکوت نمیکنم و آنچه بر ما گذشته است را مینویسم. بگویم من همان آدمی استم که روزی برای خالی کردن عقدههایش به تنهایی پناه میبرد؛ کسی که بهدلیل مشکلات اقتصادی از درس و برنامههایش گذشت، اما تسلیم نشد و ادامه داد.
ادامه دادن با قلبی شکسته و ذهنی خسته برایم دشوار بود، اما بیتوجهیهایی که نسبت به من شد و مقایسه مداومی که با دیگران تجربه کردم، بهگونهای حالم را بهتر کرد. همین حال بهتر، انگیزهای شد تا بیشتر تلاش کنم؛ برای خواستههایم، و مهمتر از همه برای حق و حقوقم، برای هویت و شخصیت مستقل خودم و در نهایت برای کسی بودن که جامعه برایش احترام قایل است و خواهد بود، بجنگم.
افغانستان کشور من است و من بهخاطر جنسیتم زخمی عمیق در دل دارم. این سرزمین، با وجود آنکه وطنم بود، مرا تحقیر کرد و بهخاطر دختر بودنم، مرا به چهاردیواریای به نام خانه محدود ساخت. از این کشور، خاطرات خوب و آموختههای دلنشین چندانی ندارم؛ جز قضاوت شدن، تحقیر شدن، محروم ماندن و مقایسههایی که هرگز پایانی نداشت.
من از دور شاد و سرخوش به نظر میآیم، با خندههایی از ته دل؛ خندههایی که ریشه در بغضها و آرزوهای ناتمامم دواندهاند. من همچون شیری زخمی به زندگی ادامه میدهم و اگر زخمهایم را عمیقتر کنید، غرش نمیکنم؛ به سکوت پناه میبرم، سکوتی که روزی از آن جز خاکستر چیزی بر جای نخواهد ماند. من زنی هستم که در میان زخمها و اعتمادهای شکسته، با دلی جریحهدار نفس میکشد و به خود زندهگی میبخشد.
نمیدانم این شکستهگی و این ناتوانی کی و چگونه در جانم ریشه دواند؛ اما تا امروز و تا همین لحظه، مرا در بند خود نگه داشته است؛ چنانکه صدایم را خاموش و انگیزهام را برای دوباره خواستن محدود ساخته است.
نمیدانم چگونه و از چه راهی برای این بیاعتمادی و این زخم کهنه مرهمی خواهم یافت؛ اما تا آن روز، به آرامش نیاز دارم. من از طردشدهگانم؛ از آنان که بغض گلویشان را تسخیر کرد، اما نشکست.
مهناز
هشت صبح