| نسل امروز باید بداند که مسیر رشد و بلوغ انسانی تنها از راه آگاهی، صداقت و مسوولیتپذیری میگذرد. ما در برابر خداوند، وجدان و مردم مسوولیم | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۱:۰۱ ۱۴۰۴/۱۱/۲۹ | کد خبر: 178905 | منبع: |
پرینت
|
|
درس انسانیت: فریاد حقیقت در زمانهی دورویی و نفاق؛
کسانی که به نرخ روز نان میخورند و حق و باطل را درمیآمیزند؛
ضربالمثل معروف «یکی به نعل میزند، یکی به میخ» توصیف دقیق و روشنی از کسانیست که با نفاق، ریا و دوگانگی سخن میگویند و رفتار میکنند. آنان با مواضع خاکستری و دوپهلو، هیچگاه جانب حقیقت را نمیگیرند و با این روش نهتنها دیگران را دچار سردرگمی و پریشانی میسازند، بلکه خود نیز در منجلاب تضادها و دوگانگیهای درونی غرق میگردند. این افراد نه باطل را رد میکنند، نه جانب حق را بهروشنی میگیرند، بلکه برای حفظ منافع شخصی و جایگاه اجتماعیشان، سعی میکنند همزمان دل هر دو طرف را به دست آورند، بیآنکه برای عدالت، حقیقت یا وجدان انسانی ارزشی قایل باشند.
در دنیای امروز که چهرهی واقعی بسیاری از پدیدهها پشت ماسکهای تبلیغاتی و رسانهای پنهان مانده، چنین افرادی بیش از پیش فرصت رشد و ظهور مییابند. اینان بر سر سفرهٔ منافع روز نان میخورند، نه بر سر سفرهٔ صداقت و وجدان. با شرایط روز تغییر رنگ میدهند و در بزنگاههای تاریخی، به جای ایستادن کنار مظلوم و فریاد بر سر ظلم، ترجیح میدهند سکوت اختیار کنند یا حتی در سایهی قدرت، با باطل همراه شوند. در حقیقت، آنان با تحریف حقیقت و آمیختن آن با باطل، به بازیگران اصلی صحنهٔ فساد، بیعدالتی و زوال اخلاقی در جامعه تبدیل میشوند.
چنین اشخاصی نه بر بنیاد اصول بلکه بر محور سود تصمیم میگیرند. امروز در ظاهر از حق حمایت میکنند، اگر به نفع شان باشد. و فردا در کنار باطل میایستند، اگر منافعی از آن نصیب شان گردد.
این دگرگونی مداوم در موضع و رفتار، تنها یک انتخاب تاکتیکی نیست، نشانهٔ نوعی بیثباتی درونی است. تزلزل در باور و عمل، وقتی به عادت تبدیل میشود، دیگر صرفاً نتیجهٔ محاسبهٔ بیرونی نیست بلکه ریشه در ساختار روانی و تربیتی فرد دارد.
این رفتار اغلب نه از جهل ساده، بلکه از گرههای حلنشدهی درونی برمیخیزد، از خودبزرگبینی که حقیقت را ابزار اثبات خویش میخواهد، از حرصی که هیچ حدی نمیشناسد، از حسدی که تاب دیدن رشد دیگران را ندارد، از تکبری که نقد را برنمیتابد، و از کینهٔ که عدالت را قربانی انتقام میکند.
وقتی شخصیت بر محور منفعت من شکل گیرد، اصول به حاشیه رانده میشوند. در این وضعیت، حق تا جایی معتبر است که خدمتگزار خواست فرد باشد، و باطل، اگر نردبان صعود گردد، نهتنها توجیه، بلکه حتی تقدیس میشود.
فقر تربیتی نیز این چرخه را تشدید میکند، زیرا انسان فاقد آموزش اخلاقی و خودآگاهی، میان منفعت و حقیقت تمایز روشنی قایل نیست. او به جای آنکه ارزشها را درونی سازد، آنها را مصرف میکند.
بدینسان، پیوند منطقی میان سودمحوری و اختلال در باور روشن میشود:
وقتی سود معیار شود، اصول انعطافپذیر میگردند.
وقتی اصول انعطافپذیر شوند، باور بیثبات میشود.
و وقتی باور بیثبات شود، عمل نیز رنگ فرصتطلبی میگیرد.
در نهایت، مساله فقط تغییر موضع نیست، سخن از فروپاشی انسجام شخصیت است، جایی که انسان به جای ایستادن بر حقیقت، بر موج منافع سوار میشود.
از دیدگاه روانشناسی، این نوع شخصیتها اغلب دچار اختلالات شخصیتی از نوع خودشیفته (Narcissistic) یا ضد اجتماعی (Antisocial) هستند. آنان فاقد حس همدلی واقعیاند و از درون با خلأهای عمیق روحی، کمبود توجه، حس ناامنی و گاه گذشتهٔ مملو از تحقیر و بیمهری دستوپنجه نرم میکنند. برخی از این افراد در خانوادههایی پرورش یافتهاند که بهجای محبت، تربیت سالم و آموزش اصول اخلاقی، تنها آموختهاند چگونه زنده بمانند و نه اینکه زندگیشان شرافتمندانه باشد. به همین دلیل، رشدشان نه در جهت تعالی روح، بلکه در جهت توسعهٔ زرنگی، چاپلوسی، عوامفریبی و فرار از مسوولیت شکل گرفته است.
انسانهای حقناشناس، نمکحرام و احسانفراموش؛
در ادامهٔ همین طیف شخصیت های مخرب، مسمومکننده و بیماریزا در جامعه، باید از گروهی دیگر نیز نام برد: انسانهای حقناشناس، نمکحرام، احسانفراموش، نامرد، ناجوانمرد، خودمحور، بیمار، دورو، منافق، ریاکار، بدقول و خاین.
این افراد در بسیاری از موارد، در ظاهر دوست، همراه، یار و حتی عاشقاند، اما در باطن جز نیش، خیانت، بیوفایی و ناسپاسی چیزی در دل ندارند. انسانهایی که نمک میخورند و نمکدان میشکنند، نهتنها بیاصولاند، بلکه وجدان خود را دفن کردهاند. حقناشناسیشان نه از روی نادانی، بلکه از روی بیماری روحی و فقدان اخلاق انسانی است. آنان از رنجی که دیگران برایشان کشیدهاند، نهتنها سپاسگزار نیستند بلکه با بیرحمی، آن رنج را تحقیر میکنند.
نامردان و ناجوانمردان کسانیاند که در وقت نیاز، یار و یاورند، اما در وقت وفاداری، بهسان خنجری در پشت میزنند. رفاقت شان تا زمانی دوام دارد که منافع شان محفوظ باشد، به محض آنکه مصالح شخصیشان به خطر بیفتد، پشت هر عهد و پیمانی را خالی میکنند.
ایگویستها و روانهای مریض، کسانیاند که جهان را فقط از دریچهی خود میبینند. همه چیز برایشان وسیلهایست برای تغذیهی من بیمارشان. محبت دیگران را سرمایهٔ سوءاستفاده میکنند و هر رابطهٔ را تا حد یک بازی یکطرفه پایین میآورند.
دوروها، منافقان و ریاکاران، با دو زبان و دو چهره زندگی میکنند. در ظاهر نیکاندیش، مؤمن، مهربان و خیرخواهاند، اما در باطن پر از حسد، تحقیر، تهمت، فریب و خیانت. زندگیشان تیاتریست بیپایان از نقشهای فریبنده. ریا، ماسک محبوبشان است و منافقبودن، روش بقا.
بدقولی و خیانت نیز از نشانههای بارز این افراد است. هیچ عهدی برایشان محترم نیست. هر جا که منفعتی بیشتر ببینند، آنجا خواهند بود. قول میدهند اما نمیمانند. اعتماد میگیرند اما میشکنند. دوست میشوند اما زخم میزنند. و چنین است که جامعه به جای وفاداری و صداقت، از بیاعتمادی، دلسردی و ناامنی روانی پر میشود.
حضرت مولانا خداوندگار بلخ، عارف عاشق و حکیم معنوی بیهمتای جهان، در مثنوی معنوی میفرماید:
چونک حق و باطلى آميختند
نقد و قلب اندر حرمدان ريختند
پس محك مىبايدش بگزيدهاى
در حقايق امتحانها ديدهاى
تا شود فاروق اين تزويرها
تا بود دستور اين تدبيرها
مراد مولانا آن است که در جهانی که حق و باطل در هم آمیختهاند، تشخیص حقیقت آسان نیست، همانگونه که اگر سکهٔ اصل و تقلبی در یک کیسه ریخته شوند، بدون محک نمیتوان آنها را از یکدیگر بازشناخت. از اینرو، انسان نیازمند معیاری آزموده و بصیرت آگاهانه است تا بتواند حق را از باطل جدا سازد و فریب تزویـر را نخورد. سخن مولانا در این ابیات، تأکید بر ضرورت تشخیص، امتحان و تمییز حقیقت از کژراهه است.
بنابراین، اگر انسان آگاهانه تن به این آمیختگی دهد و میان حق و باطل مرزی قایل نشود، در حقیقت محک تشخیص را از دست میدهد و خود را از امکان تمییز سره از ناسره محروم میسازد و به سرگردانی درونی دچار میشود.
در شاهنامهٔ حکیم سخن فردوسی، مرزبندی حق و باطل بر اساس پیروزی در میدان جنگ تعیین نمیشود، بلکه معیار اصلی آن عدالت، خرد، دادگری و وفاداری به میهن است. در این منظومهٔ حماسی، آنکس که بر بنیاد خرد و داد رفتار میکند حتی اگر شکست ظاهری بخورد، در جبههٔ حق قرار دارد، و آنکه اسیر آزمندی، بیداد و خودکامگی است، اگر پیروز شود، در صف باطل میایستد.
شاهنامه صحنهٔ رویارویی همیشگی نیروهای روشنایی و تاریکی است، نبردی میان داد و بیداد و حق و باطل. این تقابل، صرفاً یک ستیز بیرونی نیست، بلکه بازتاب جدال دو شیوهٔ زیستن است: زیستن بر مدار عدالت و راستی، یا زیستن بر پایهٔ ستم و بیخردی.
پهلوانانی چون رستم، جلوهٔ وجدان بیدار این حماسهاند. رستم نه صرفاً یک جنگاور، بلکه نگهبان تعادل و داد است، چنانکه حتی در برابر لغزشهای پادشاهانی چون کاووس نیز سکوت نمیکند. در مقابل، چهرههایی مانند ضحاک و افراسیاب نمایندگان خودکامگی، حرص و پیمانشکنیاند. باطل در شاهنامه همیشه با چهرهٔ آشکار ظاهر نمیشود، بلکه گاه در هیات فریب و نیرنگ رخ مینماید، همانگونه که در سرگذشت سیاوش دیده میشود.
لذا شاهنامه را میتوان روایت نبردی پیوستهٔ داد و بیداد دانست، داستان برخاستن انسان آزاده در برابر خودکامگی. خیزش کاوه بر ضد ضحاک نماد همین ارادهٔ جمعی برای برانداختن ستم است. با اینهمه، این حماسه تصویری ساده و خطی از پیروزی خیر بر شر ارایه نمیدهد. در جهان شاهنامه، حق ممکن است رنج ببرد و حتی قربانی شود، اما بیداد نیز پایدار نمیماند و سرانجام در برابر نیروی خرد و داد فرومیریزد.
این نگرش بازتاب اندیشهٔ حکیم توس در شاهنامه است: جهانی که در آن انسان در معرض آزمون اخلاقی قرار دارد و ارزش او با میزان پایبندیاش به داد و خرد سنجیده میشود.
با چنین برداشتی از شاهنامه، روشن میشود که در منطق فردوسی، سازش با باطل حتی به نام مصلحت، نوعی گسست از داد و خرد است. زیرا در این جهانبینی، معیار ارزش انسان نه ظاهر آراسته، بلکه وفاداری او به حقیقت و عدالت است.
از همین منظر، کسانی که حقیقت را فدای مصلحت میکنند، در واقع از جبههٔ داد فاصله میگیرند. در شاهنامه، باطل همواره تنها در هیات هیولا ظاهر نمیشود، گاه در لباس فریب، پیمانشکنی و نفاق رخ مینماید. بنابراین آنان که در ظاهر چهرهٔ خیرخواه دارند اما در عمل حقیقت را معامله میکنند، در منطق این حماسه، در مدار همان کژی و بیخردی قرار میگیرند که سرانجام به زوال میانجامد.
به بیان دیگر، جهانبینی فردوسی جایی برای معاملهٔ حقیقت باقی نمیگذارد، زیرا داد و خرد اصولی نیستند که بتوان آنها را به اقتضای مصلحت کنار گذاشت. هر عدولی از آنها، هرچند کوتاهمدت سودمند به نظر آید، در نهایت در شمار نیروهای تاریکی قرار میگیرد.
با این رویکرد، کسانی که راه حقیقت و داد را رها میکنند و به مسیر نادرستی گرایش مییابند، نهتنها خود را از خیر و سلامت محروم میکنند، بلکه بستر آسیب و انحطاط جامعه را نیز فراهم میآورند.
در جوامعی که ارزشها وارونه میشوند، این افراد با عناوینی جعلی، پرمدعا، پرطمطراق اما تهی از دانش واقعی، بر صدر مینشینند، در حالی که در میدان عمل، بیسواد، ناتوان، و تنها بهدنبال منافع زودگذر خویشاند. لافزنانیاند که گپهای بزرگ و پوشالی میزنند اما از درون تهیاند، و بیشتر به ویترینهایی شیک با کالایی پوسیده شباهت دارند.
شخصیت هایی از این دست با اختلالاتی چون عقدهی حقارت، خودبزرگبینی، کینهتوزی مزمن، حسادت مفرط، و فقر تربیت خانوادگی، جامعه را به انحطاط اخلاقی میکشانند. سکوت شان در برابر ظلم، یا تأییدشان از آن، مانند ریختن بنزین بر آتش بیعدالتی ست. آن ها بهگونهٔ زندگی میکنند که گویی وجدان تنها یک واژهٔ بیمعناست و مسوولیت اخلاقی، باریست که باید از آن گریخت.
اندیشمند غربی، جان استوارت میل، در اثر کلاسیک خود On Liberty (درباره آزادی) هشدار میدهد که «سکوت در برابر ظلم، بهمثابه همکاری با آن است». میل تأکید دارد که آزادی فردی و مسوولیت اخلاقی تنها در بستر عمل و پاسخگویی انسان معنا مییابد. انسان نمیتواند خود را از پیامدهای بیتفاوتی نسبت به نادرستیها مبرا بداند.
مسوولیت فرد در پیوند ژرف میان درون و بیرون معنا مییابد، چرا که بنیاد این پیوند، بر سهگانهای درهمتنیده استوار است: پندار نیک، گفتار نیک، و کردار نیک. کردار نیک، برخاسته از همآوایی اندیشه و گفتار است، و کنش اخلاقی بازتاب تعهدی درونیست که در میدان واقعیت شکل میگیرد. بدینسان، عمل انسان جلوهٔ عینی باور او به حقیقت و عدالت خواهد بود.
پیام برای نسل جوان:
نسل امروز باید بداند که مسیر رشد و بلوغ انسانی تنها از راه آگاهی، صداقت و مسوولیتپذیری میگذرد. ما در برابر خداوند، وجدان و مردم مسوولیم. رفتار ما، نهفقط در سیاست و اجتماع، بلکه در کوچکترین تعاملات روزمره، باید بر اساس عدالت، حقیقت و شرافت باشد.
دنیا گذراست و آنچه از ما باقی میماند، نه ثروت است و نه شهرت، بلکه اثر نیکیست که بر جان دیگران گذاشتهایم. اگر از روی ترس، مصلحتطلبی یا منفعتجویی، چشم بر ظلم ببندیم، خود را از مسیر حقیقت دور کردهایم و در نتیجه، به انکار هویت انسانی خویش پرداختهایم.
یاد بگیریم که همیشه در مسیر درست گام برداریم، حتی اگر این راه پرهزینه باشد. زیرا حقیقت، همانقدر که دشوار است، نجاتبخش است.
ایستادگی در برابر باطل و وفاداری به حقیقت، شجاعت، حقشناسی، جوانمردی، صداقت، درستکاری، مسوولیتپذیری، روحیهٔ انسانی و وجدان بیدار نهتنها روح ما را صیقل میدهد، بلکه بنیان جامعهای عادلانه، سالم و انسانی را پیریزی میکند.
شرح فرتور: کسانی که به نرخ روز نان میخورند، در باطن چنین چهرهای دارند، هیولایی در لباس انسان.
محمد اقبال نوری
>>> لالام جان متلی میگوید سیاست پدر و مادر نمیشناسد ای بسا پسر که بر پدر تیغ کشید و ای بسا پدر که بر پسر چاره گر شد . قدرت پدر ندارد مادر هم ندارد یعنی خدعه توحش دروغ شارلاتانیسم و هرچیز شیطانی که بتوانی فکر آن بکنی امروز میلیون ها در اوکراین قربانی سیاست میشوند تا عده دیگر نفع ببرند این رسم خونین قدرت است
>>> عالیقدرنوری صاحب.
ارزوی داشتن یک جمپر سیاه که سفید باشد مگرعملی ومعقول است.
هم ازریسمان دین وهمزمان ازریسمان عدالت محکم گرفتن عینا مثل مثال بالا عملی نیست.
مگریک مردوهمزمان چهارخانم ایا این عدالت است.و۷۳۱۱ مثال دیگر.
برادربیسوادتان عاقل
>>> بلی نوری صاحب !
بلغزید ، اشتباه کنید ولی عادل باشید...زیرا عادل بودن امری مقدس و استثنایی است ،قانون است. مدت زمانی حزب دموکرتیک خلق افغانستان در شرایط انشعاب با خلقی ها به سر میبرد که با تاسف. در سال 1356 وحدت میان دو جناح صورت گرفت...که آیکاش صورت نمیگرفت ...به هر حال در آن سالها جناح پرچم به جلب و جذب جوانان مصروف بود ...من هم در صفوف حزب تنظیم شدم ...در تمام مدت زمان از آغاز عضویت ...حزب برای ما توصیه میکرد که مطالعه کنید..منزه باشید و به همسایه ،اقوام و فامیل مهربان باشید...بیاموزید ،مردم و جامعه ای تانرا ،بشناسید...در آن حزب برای جوانان
سرگرمی هایی خلق گردیده بود از جمله تیم فوتبال « صلح » و بعضی فعالیت های سالم دگر...به جای تفنگ و بمب توصیه میشد که کتاب در دست داشته باشید و بهترین آثار نویسندگان اروپایی بدسترس ما قرار میگرفت و شاید نخستین کتابی را برایم به عاریت داده شده بود مطالعه کردم و این کتاب در مورد قهرمانان ویتنام بود «« در ویتنام همیشه باران نمیبارد »» بعدا کتاب « دور از میهن »» در مورد پارتیزان های جنگ دوم جهانی علیه فاشیست های هیتلر در شوروی سابق ...
این بود شمه یی از آن ،که چگونه جوانان در حزب تنظیم میشدند و تربیه میشدند و برای آنها درس میهن پرستی ،خدمت به مردم یاد داده میشد در حزب برای ما کفته میشد که بر خلاف تبعیض باشید و همه اتباع کشور حقوق مساوی دارند ...در صفوف ما جوانان پشتون ،تاجیک ،هزاره وغیره دیده میشد ما با رفیق هزاره در یک کاسه شوربا میخوردیم...
چنین بود شیوه ای تربیه جوانا ن در حزب دموکراتیک ... که شمه یی انرا برایتان نوشتم ...
حالا شرایط کاملا دگرگون شده است ... دنیای دیجیتال و سوء استفاده از آن و جلب و جذب جوانان توسط سیاسیون مغرض فاسد ،فرصت طلب و دزد خطری است بزرگ که آینده ای جوانان ما را که سرنوشت کشور بدست شان رقم میخورد با خطر جدی مواجه ساخته است...
بسیاری از احزاب سیاسی غیر دموکراتیک ، تاریک اندیشی ،نفرت ، و هژمونیزم را ترویج و تبلیغ میکنند... گذشت اندوره که جوانان به روحیه برادری و همزیستی تربیه میشدند ...دگر آن رهبرانی که صرف برای مردم میاندیشیدند نه برای پول و زراندوزی تکرار نخواهد شد و اگر هم شود زمان بکار است...
گذشت انزمان که عضو حزب خود را خادم مردم فکر میکرد نه آنکه در فکر ساختن قصر و بلند منزل باشد...
نسل دیروز در سایه ای نقل قولها و قصه های پدران شان بزرگ شده آند ،خوشبخت ان جوان است که برایش حقایق و درستی ها باز گو شده باشد و اگر چنین شده باشد ، آن جوان تدقیق و مطالعه ای خود را نیز سالم به پیش میبرد و اگر بر عکس آن باشد ،آن جوان در فضای پر از کینه ،عدالت ،نفرت بزرگ شده و سرو کار او با اسناد و نوشته های زهر اگین و فضای مجازی غیر سالم ، خواهد بود.
فخر اهنگر