| بهجای اینهمه افتخارات تصنعی، خیلی عاقلانهتر میبود اگر وضعیتی که در آن گیر مانده ایم را آسیبشناسی میکردیم، اشتباهات و نقصهای خود را تشخیص میدادیم تا از این بدبختی نجات مییافتیم | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۲:۲۷ ۱۴۰۴/۱۲/۱ | کد خبر: 178910 | منبع: |
پرینت
|
|
اینکه هر انسان خانه، منطقه یا شهر اش را دوست دارد، حتی عاشقانه دوست دارد، یک امر طبیعی است. هر زندهجانی خانهاش را دوست دارد.
محمد حجازی (۱۲۸۰ - ۱۳۵۲ هش) نویسندهی نامدار ایرانی داستانی دارد به اسم "شیرینکلاه". او در این داستانِ کوتاه، روانشناسانه به احساسِ زندهجان برای "وطن" اشاره میکند، که سخت خواندنیست.
خلاصهی داستان چنین است:
"در یکی از دهاتِ ایران دختر جوان و قشنگی است به اسم لیلا؛ دو جوان، یکی مراد و دیگری رستم، هردو عاشق لیلا میشوند. لیلا نمیتواند از میان شان یکی را انتخاب کند. بالاخره توافق بر این صورت میگیرد که دو نرگاو، یکی از مراد و دیگری از رستم باهم بجنگند، هرکدام که پیروز شد، لیلا با صاحبِ همان نرگاو ازدواج کند.
روز موعود فرا میرسد، مردمِ دِه جمع میشوند، رستم با گاو اش به میدان میآید، گاو در میدان میافتد (مینشیند)، پس از مدتی مراد نیز با گاو اش میرسد و گاوجنگی شروع میشود. گاوِ مراد در جریان جنگ قویتر است و چند مرتبه نزدیک است که گاو رستم را از میدان براند، گاوِ رستم اما مقابله کرده، میدان را ترک نمیکند و بالاخره با تمام نیرویش گاوِ قوی مراد را از میدان میراند و شکماش را طوری زخمی میسازد که خون از آن فواره میزند. غریوِ مردم برمیخیزد و رستم برنده میشود. نظر به قراری که بسته بودند، لیلا باید با رستم ازدواج میکرد. مراد در مقابل لیلا و مردم میایستد و اعتراضکنان میگوید که به وی خیانت شده است و میرود. لیلا مراد را برمیگرداند و کدخدای دِه حرف مراد را تایید میکند، پس حاضرین به ازدواج لیلا با مراد موافقت میکنند.
حالا چرا خیانت؟
رسم در گاوجنگی چنین است که دو گاو باید در یک زمان وارد میدان شوند. گاوِ رستم اما مدتی قبل از گاوِ مراد داخل میدان شده و آنجا نشسته بود. وقتی گاوِ مراد داخل میدان شد و جنگ آغاز یافت، گاو مراد فقط میجنگید اما گاوِ رستم که قبلن در میدان بود، آنجا وطن کرده بود، یعنی او تنها نمیجنگید بلکه از وطن اش دفاع میکرد، لذا انگیزهی دفاع از وطن برایش نیروی بیشتر میبخشید." همین!
در این اواخر تعدادی از هموطنان، چنان تعریفهایی از زادگاه شان میکنند که آدم بهیادِ "مشتیقاسم"، در رمانِ "داییجان ناپلئون" میافتد. مشتیقاسم، نوکرِ داییجان ناپلئون از دهکدهی غیاثآباد بود، در صحبتهایش، نظر به عشقی که به دِهاش داشت، غیاثآباد را مملکت و ایران را ولایت میخواند.
قسمیکه گفتیم، انسان با دیار اش پیوند معنوی ایجاد میکند، که خیلی هم طبیعی است. این احساس اما زمانی مشکلبرانگیز میشود که بیاییم و یک لیست طولانی به آن دیار تهمت ببندیم و آن را مهدِ تمدن، مهدِ علم، مهدِ شعر، ادب چهوچه بدانیم و از مردم هم توقع داشته باشیم که به حرف ما باور کنند.
دیروز از یک هموطن میخواندم که شهر آبایی و اجدادیاش در پهلوی مهدِ اینوآنبودن، آبرو و حیثیتِ مملکت نیز است و افغانستان بدونِ آن شهر چیزی ندارد که ارزش داشته باشد؛ خِیل عظیمی از همشهریاناش نیز در کامنتها بر این ادعای افسانوی مُهر تأیید گذاشته بودند و هر کامنت موضوع را چربتر و افسانهییتر ساخته بود؛ من به یاد مشتیقاسم و غیاثآبادش افتادم.
آیا موجودیت چند شاعر، نویسنده یا سیاستمدار در یک شهر، آنهم در طول چندینهزار سال فقط همین چند شخصیت معدود، میتواند دلیلی برای مهدِ تمدن و مهدِ علم و مهدِ چه و چه بودنِ آن شهر باشد؟ این که از آن بزرگان کدامِ شان در اولین امکان آن شهر و منطقه را ترک کردند، بماند کنار.
از آن هموطن باید سوال کرد که اینهمه بدبختی، عقبماندگی، بیسوادی، خرافات، نفاق و محتاجبودن به کمک دیگران در حالِ حاضر را محصولِ کدام مهدِ علم، فرهنگ و تمدن باید دانست؟ میلیونها هموطنی را که برای اراجیفِ افکار قرونوسطایی کلهگک میزنند و حاضر اند فرخندهیی را در روز روشن در مَلای عام با شور و هیجان زجرکُش کنند، محصول کدام دستآوردِ قابل افتخار است؟ آنهمه دختران و زنان جوانی که در فضای تنگ و عقبافتادهی فرهنگی دست به خودسوزی زدند را محصولِ کدام تعالیِ فرهنگی و فکری بدانیم؟
این که عزیزان ما شورخوردنی تا تیموریان و تا ساسانیان و تا زردشت و غیره میدوند و هی افتخار پُف میکنند، میخواهند چهکار شود؟
تاریخ رویدادی است که خارج از اراده و ادارهی ما اتفاق افتاده، گاه مثبت و گاه منفی؛ چه افتخار دارد؟!
شاید بگویند، افتخار نیاکان ما است.
راستی؟ کدام نیاکان؟ در این منطقه یونانیان، اعراب، ترکها، مغولها و هندیها آمدند، ماندند، وطن کردند و جزِ همین تاریخ و فرهنگ شدند؛ در جامعهیی که اگر یکی دو نسل به عقب نگاه کنیم اکثریت مطلقِ مردم تاریخ دقیق تولد شان را نمیدانند، حالا شما نازنینان بر اساس کدام سند نیاکانِ تان را در چندصد یا چندینهزار سال قبل تشخیص دادید؟ از کجا معلوم که همین نیاکانِ ما باعث اذیت و آزارِ ناصرخسروها، خیامها، شمسها، رابعهبلخیها و هزاران زن و مردِ دگر نشده باشند؟ از کجا معلوم که همین نیاکانِ پُر افتخار ما باعث فرار سلطانولد ها از زادگاهش نشده باشند، از کجا معلوم که همین نیاکان ما برای خشنودی خلیفههای عباسی از هموطنان شان کلهمنار ها درست نکرده تا پشتیبانی خلیفه را داشته باشند؟ مگر فردوسی برای همین نیاکانِ ما نگفت "میازار موری که دانهکش است . . ."؟
حالا گیریم که همین ابنسینا، فارابی، سنایی و مولانا کاکا و مامای ما باشند، این که دستآورد ما نیست؛ بزرگترین درسی که ما میتوانیم از آنها بیاموزیم، این است، که خود با تلاش، تحقیق و زحمت دستآوردهای خود مان را داشته باشیم، در غیر آن این فرهنگِ "من آنم که رستم بوَد پهلوان" چه معنی دارد؟ فرهنگِ مسخرهیی است. مگر سعدی به نیاکان ما نگفت که "پشت نام پدر چه میگردی / پدر خویش باش اگر مردی"؟ مگر صائب به نیاکان ما نگفت "این ناکسان که فخر به اجداد میکنند / چون سگ به استخوان دلِ خود شاد میکنند"؟
خب بالاخره اینهمه افتخارات و افتخارآفرینی چه شد که سرنوشت ما در دههی سوم قرن بیستویک به چنگِ گروهی از عصرِ حجر افتاده است؟ تالب اگر یک گروه است، تالبانیسم ذهنیت اکثریت این جامعه را میسازد، در غیر آن امریکا و چوچههایش گروه تالب را ایجاد نمیکردند. آنها میدانستند که گروه تالب از میان مردم عسکرگیری میکند، زیرا فکر اکثریت مردم تفاوت چندانی با ملا غیبتالله ندارد. بالاخره همین ما مردم فرزندان همان نیاکانِ پر افتخار هستیم؛ از آسمان نباریدهایم!
پس بهجای اینهمه افتخارات تصنعی، خیلی عاقلانهتر میبود اگر وضعیتی که در آن گیر مانده ایم را آسیبشناسی میکردیم، اشتباهات و نقصهای خود را تشخیص میدادیم تا از این بدبختی نجات مییافتیم، نه اینکه افتخارات کاذب برای خود پُف کرده و از تاریخ "اوسانه" درست کنیم. مضحک است!
فقط خواستم به این عزیزان بگویم، در تعریفهای بالیوودیِ که از خود و "خودیها" میکنید، اندکی بِرِکگرفته بِدوانید که شمالاش نسلهای بعدی را نیز سینهبغل خواهد کرد. همین!
جور باشید!
کاوه شفق