| جنگ بزرگ آینده، جنگ میان ملت ها نیست؛ جنگ میان روایت های سازنده و روایت های ویرانگر است و پیروز کسی خواهد بود که بتواند از تاریخ خود، راهی برای آینده بسازد | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۲:۴۲ ۱۴۰۵/۵/۱۲ | کد خبر: 200650 | منبع: |
پرینت
|
|
تاریخ جهان تنها تاریخ جنگ پادشاهان و تغییر حکومتها نیست؛ بلکه تاریخ برخورد اندیشه ها، فرهنگها و تمدنهایی است که هر کدام تلاش کردهاند روایت خود را از انسان، جامعه و اینده جهان تثبیت کنند.
در این میان، منطقهای که امروز افغانستان در مرکز ان قرار دارد، همواره یکی از مهمترین میدانهای این رقابت تمدنی بوده است؛ زیرا این سرزمین در چهارراه ارتباطی تمدنهای بزرگ قرار داشته و محل عبور اندیشهها، زبانها، تجارت و فرهنگ ها بوده است.
از نگاه ژیوتمدنی، سه حوزه بزرگ در تاریخ منطقه نقش مهم داشتهاند:
نخست، تمدن رومی ـ بیزانسی (امپراتوری روم شرقی که مرکز ان قسطنطنیه، استانبول امروزی، بود) که نماینده سنت سیاسی و مذهبی شرق مدیترانه بود.
دوم، تمدن ایرانی ـ خراسانی که بستر زبان، دانش، فلسفه، عرفان و فرهنگ در بخش بزرگی از شرق جهان اسلام را شکل داد.
سوم، تمدن عربی که پس از ظهور اسلام، یک تحول بزرگ تاریخی و دینی را در منطقه ایجاد کرد.
رقابت میان روم شرقی (بیزانس) و ایران ساسانی، تنها جنگ بر سر سرزمین نبود؛ بلکه رقابت دو نظام فکری و دو حوزه فرهنگی نیز بود. یکی بر ساختار امپراتوری و قدرت متمرکز تکیه داشت و دیگری بر میراث فرهنگی، زبان و تمدن ایرانی ـ شرقی.
ظهور اسلام و تغییر نقشه تمدنها:
با ظهور اسلام در قرن هفتم میلادی، نظم قدیم منطقه دگرگون شد.
دو قدرت بزرگ ان زمان، یعنی امپراتوری روم شرقی (بیزانس) و ساسانیان ایران، در مدت کوتاهی فروپاشیدند و جهان اسلام به یک قدرت بزرگ جدید تبدیل شد.
اما پس از گسترش اسلام، مساله تنها اداره سرزمینهای جدید نبود؛ بلکه چگونگی پیوند میان فرهنگها، زبانها و سنتهای مختلف نیز به یک چالش بزرگ تبدیل شد.
در دورههای بعد، مرکزهای مختلف خلافت اسلامی هر کدام رنگ فرهنگی خاص خود را پیدا کردند.
انتقال مرکز خلافت به شام (سوریه و مناطق پیرامونی آن) باعث شد فرهنگ سیاسی این منطقه که سابقه طولانی رومی و مسیحی داشت، در ساختار حکومت اسلامی اثرگذار شود.
در مقابل، انتقال مرکز علمی و فرهنگی جهان اسلام به عراق عجم و سپس خراسان، باعث رشد یک جریان بزرگ علمی، فلسفی و عرفانی شد که بعدها یکی از مهمترین پایههای تمدن اسلامی گردید.
خراسان فرهنگی؛ زایش یک تمدن انسانی:
خراسان فرهنگی تنها یک جغرافیای سیاسی نبود؛ بلکه یک حوزه تمدنی بود که شهرهایی مانند بلخ، بخارا، سمرقند، هرات و غزنه را در بر میگرفت.
این حوزه تمدنی توانست میان اسلام، فرهنگ ایرانی، دانش یونانی، عرفان و تجربه های تاریخی ملتهای مختلف پیوند ایجاد کند.
در این بستر، دانشمندان، شاعران و عارفانی ظهور کردند که تاثیر انها از مرزهای منطقه فراتر رفت:
مولانا، رودکی، سنایی، ناصرخسرو، جامی و بسیاری دیگر، نمایندگان همین فرهنگ تمدنی بودند.
اسلام در این حوزه بیشتر به عنوان یک نیروی اخلاقی، معرفتی و تمدنساز رشد کرد؛ اسلامی که بر دانش، انسانیت، عدالت و معنویت تأکید داشت.
رقابت سیاسی و فرهنگی در تاریخ اسلام:
در طول تاریخ اسلام، رقابت تنها میان دولتها نبود؛ بلکه میان برداشتهای مختلف از قدرت، دین و جامعه نیز وجود داشت.
دوره امویان که مرکز آن در شام بود، نمونهای از پیوند قدرت سیاسی با ساختارهای قبیلهای و امپراتوری بود.
در مقابل، جریانهای فکری شرق جهان اسلام، بهویژه در خراسان فرهنگی، بیشتر بر دانش، فرهنگ و معنویت تأکید داشتند.
جنبش عباسیان نیز با حمایت گسترده خراسانیان به قدرت رسید. قیام ابومسلم خراسانی یکی از نشانههای نقش مهم این منطقه در تحولات سیاسی جهان اسلام بود.
اما تجربه تاریخی نشان داد که هیچ جریان سیاسی به تنهایی نمیتواند نماینده کامل یک تمدن باشد؛ زیرا پس از رسیدن به قدرت، بسیاری از حکومتها با چالش حفظ ارزشهای اولیه خود روبهرو میشوند.
چرا خراسان فرهنگی در تاریخ اهمیت دارد؟
اهمیت خراسان فرهنگی تنها در گذشته نیست.
این حوزه تاریخی، امروز نیز یک سرمایه ژیوتمدنی برای منطقه محسوب میشود.
زیرا پیوند های زبانی، فرهنگی و تاریخی میان ملتهای این حوزه، فراتر از مرزهای سیاسی جدید است.
اما در چند قرن اخیر، رقابت قدرتها و شکلگیری مرزهای جدید باعث شد بسیاری از پیوندهای تاریخی منطقه تضعیف شود و اختلافات قومی، زبانی و سیاسی افزایش یابد.
از این منظر، یکی از پرسشهای مهم امروز این است: آیا منطقه میتواند دوباره از سرمایه تمدنی خود برای همکاری و همگرایی استفاده کند، یا همچنان میدان رقابت روایتهای متضاد باقی خواهد ماند؟
استعمار و سیاست مهندسی شکاف ها:
با ورود استعمار اروپایی به آسیا، رقابت میان قدرتها وارد مرحله تازهای شد.
قدرتهای استعماری برای حفظ نفوذ خود، علاوه بر قدرت نظامی، از ابزارهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی نیز استفاده کردند.
یکی از مهمترین روشهای استعمار، شناخت شکافهای موجود در جوامع و بهرهبرداری از انها بود. اختلافات قومی، زبانی، مذهبی و منطقهای در بسیاری از مناطق، به تدریج از یک تفاوت طبیعی فرهنگی به ابزار رقابت سیاسی تبدیل شد.
در شبهقاره هند، اسیای مرکزی و افغانستان، سیاستهای استعماری و رقابت قدرتهای بزرگ، در شکلگیری بسیاری از مرزبندیهای جدید و روایتهای متضاد هویتی تأثیر گذاشت.
هدف اصلی این سیاستها، جلوگیری از شکلگیری یک فضای مستقل فرهنگی و سیاسی بود که بتواند میان ملتهای منطقه پیوند ایجاد کند.
در این میان، حوزه تمدنی خراسان فرهنگی که قرنها مرکز دانش، عرفان، تجارت و تعامل فرهنگی بود، بیش از دیگر مناطق تحت تأثیر تحولات جدید قرار گرفت.
جنگ روایتها؛ مهمتر از جنگ سرزمین ها:
در جهان امروز، جنگ تنها بر سر خاک نیست؛ بلکه بر سر روایتها است.
هر قدرتی تلاش میکند تاریخ را از زاویه خود تعریف کند؛ زیرا کسی که روایت گذشته را کنترل کند، در شکلدهی آینده نیز نفوذ بیشتری خواهد داشت.
افغانستان به دلیل موقعیت تاریخی خود، همواره محل برخورد روایتهای مختلف بوده است:
روایتهای قومی، روایتهای مذهبی، روایتهای ژیوپلیتیکی قدرتهای منطقهای و جهانی.
اما راه عبور از این وضعیت، بازگشت به گذشته برای ایجاد اختلاف نیست؛ بلکه شناخت سرمایه های مشترک تاریخی و تبدیل انها به پایه همکاری اینده است.
اقبال لاهوری؛ صدای بیداری تمدنی شرق؛
محمد اقبال لاهوری، شاعر و فیلسوف بزرگ شبهقاره، یکی از اندیشمندانی بود که خطر ضعف تمدنی مسلمانان را در برابر سلطه فکری غرب احساس کرد.
او معتقد بود که جهان اسلام برای بازسازی خود، نیازمند بازگشت به روح خلاق، معرفت، اندیشه و خودآگاهی است.
وقتی اقبال میگوید:
((چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما))
پیام او تنها یک دعوت ادبی نیست؛ بلکه دعوت به بیداری فکری و تمدنی است.
او از جوانان شرق میخواهد که هویت خود را در تقلید از دیگران جستجو نکنند، بلکه از میراث علمی و فرهنگی خود برای ساخت آینده استفاده کنند.
در نگاه اقبال، تمدن اسلامی زمانی زنده خواهد شد که میان ایمان، عقل، اخلاق و خلاقیت پیوند برقرار شود.
افغانستان و بازگشت به نقش تاریخی خود:
امروز افغانستان در نقطهای حساس از تاریخ قرار دارد.
این کشور نه تنها یک موقعیت ژیوپلیتیکی مهم دارد، بلکه دارای یک سرمایه ژیوتمدنی بزرگ نیز هست.
قرار گرفتن افغانستان در قلب آسیا، همواره ان را به محل ارتباط میان شرق و غرب، شمال و جنوب تبدیل کرده است.
اما استفاده از این ظرفیت، نیازمند عبور از نگاه های محدود قومی و سیاسی و حرکت به سوی یک دیدگاه ملی و تمدنی است.
بر اساس تز ((افغانستان در گذار به نظم چندقطبی جهان))، اینده افغانستان تنها با رقابت قدرتها تعیین نمیشود؛ بلکه به توانایی مردم و نخبگان ان برای ساختن یک روایت ملی بستگی دارد.
روایتی که در آن:
تنوع فرهنگی یک فرصت باشد، نه تهدید؛
زبانها پل ارتباط باشند، نه ابزار اختلاف؛
تاریخ مشترک عامل همگرایی باشد، نه زمینه منازعه.
پیام راهبردی:
جهان در حال ورود به یک دوره جدید چندقطبی است.
در این دوره، کشورهایی موفق خواهند بود که علاوه بر قدرت سیاسی و اقتصادی، دارای هویت و عمق تمدنی باشند.
افغانستان میتواند تنها یک میدان رقابت قدرتها باقی بماند، یا میتواند با تکیه بر سرمایه تاریخی و فرهنگی خود، به یک پل ارتباطی میان تمدنها تبدیل شود.
اما این هدف زمانی امکانپذیر است که مفهوم خراسان فرهنگی به عنوان یک میراث تاریخی و فرهنگی شناخته شود؛ نه ابزار یک پروژه سیاسی، قومی یا جداییطلبانه.
اینده متعلق به تمدنهایی است که بتوانند گذشته خود را با نیازهای آینده پیوند دهند.
افغانستان اگر بتواند میان ژیوپلیتیک (جایگاه راهبردی)، ژیواکونومی (ظرفیت اقتصادی و کریدوری) و ژیوتمدن (سرمایه فرهنگی و تاریخی) توازن ایجاد کند، میتواند از یک قربانی رقابت قدرتها به یک بازیگر مؤثر در نظم جدید اسیا تبدیل شود.
جنگ بزرگ آینده، جنگ میان ملت ها نیست؛ جنگ میان روایت های سازنده و روایت های ویرانگر است و پیروز کسی خواهد بود که بتواند از تاریخ خود، راهی برای آینده بسازد.
سید باقرشاه (احمدی)