| در پشت نظام طالبان، حلقهای از تکنوکراتها، نظامی ها، استخباراتیها و نخبگه های آموزشدیده از نهادهای آموزشی داخلی و یا خارجی پشتونها قرار دارند | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۱:۲۳ ۱۴۰۵/۵/۱۳ | کد خبر: 200657 | منبع: |
پرینت
|
|
یکی از بزرگترین خطاهای پارسیزبانان عبارت از تحلیل جامعه افغانها/پشتونها بر مبنای ایدیولوژیهای مدرن است. آنان هنوز میپندارند که در میان آنها، لیبرال، مذهبی یا کمونیست بهمثابه جریانهای مستقل سیاسی وجود دارند. درحالیکه تجربه یک قرن اخیر نشان داده است هرگاه مساله قدرت قومی مطرح باشد، همه این مرزبندیهای ایدیولوژیک رنگ میبازند و تنها کُد پشتوالی بر همه آنها غلبه میکند. طالبان برای بار نخست صورتویژه این کُد اند.
در پشت نظام طالبان، حلقهای از تکنوکراتها، نظامی ها، استخباراتیها و نخبگه های آموزشدیده از نهادهای آموزشی داخلی و یا خارجی پشتونها قرار دارند که ریشههای آنان به دوران دههها پیش و یا دوران جمهوریت آمریکایی بازمیگردد. در اصل سقوط جمهوریت به معنای فروپاشی ساختار قدرت پشتونها نبود؛ بلکه تنها غیرافغان ها/غیرپشتون های سهم شان در قدرت را از دست دادند. کادرهای غیرپشتون سرزمین آبایی را ترک کردند و جامعه خود را بدون سازمان و رهبری رها نمودند.
باید پذیرفت که با جابجایی چهره های جدید از نوع طالبی، تنها تغییر در شکل ساختار قدرت قومی رونما شد؛ اما ماهیت آن باقی ماند. از همینرو سلطه افغانی به گونه عادی به حیاتش ادامه میدهد. مقاومتی علیه این سلطه شکل نگرفت و جریانهای موسوم به مقاومت نیز، به دلیل افغانزدگی، افغانستانخواهی و نداشتن یک گفتمان مستقل، نتوانستند سراب را به آب زلال برای مردم خود تبدیل کنند.
اکنون ما با دو گروه از افغانها/پشتونها روبرو هستیم:
ـ گروه نخست، هسته مرکزی قدرت است که در جغرافیای به نام افغانستان، با اتکای به استبداد قومی، حاکمیت را در دست دارد.
ـ و گروه دوم، افغانها/پشتونهاییاند که در مهاجرت، با بهرهگیری از شبکههای سیاسی و نهادهای غیردولتی، بخش بزرگی از سیاستپیشگان و فعالان غیر پشتون را چنان درگیر ساخته و فریب میدهند که امکان بسیج مستقل و شکلگیری یک نیروی واقعی ضدطالبی از آنان سلب شده است. این دو گروه، برخلاف ظاهر متفاوتشان، دو روی یک سکهاند. از همینرو، در میان آنان نه لیبرالیسم، نه کمونیسم و نه اسلامگرایی، هیچیک به عنوان یک هویت سیاسی مستقل عمل نمیکند؛ همه این گرایشها در نهایت در چارچوب کُد پشتوالی و منافع کلان قومی پشتونی بازتعریف میشوند.
در نقطه مقابل، حوزه غیرافغانها، بهویژه پارسیزبانان، هنوز به یک تصور پیشامدرن از شهر و هویت محلی دل بستهاند. این امر، بیش از هر چیز، ناشی از ناآشنایی با جامعهشناسی ابنخلدون است. شهر باستان، هرچند حامل حافظه تاریخی و شکوه تمدنی باشد، معادل شهر مدرن نیست؛ شهر مدرن، محصول دولت، سرمایه، نهاد، حقوق شهروندی و سازمان اجتماعی است. تمدن، اگر به عصبیت اجتماعی و سازمان سیاسی تبدیل نشود، بهتنهایی قدرت تولید نمیکند.
کافی است عصبیت قومی پشتونها را با وضعیت امروز پارسیزبانان، بهویژه تاجیکها و هزارهها، مقایسه کنیم. در آنسو، اختلافها در برابر منافع قومی مهار میشوند و همبستگی بازتولید میشود؛ اما در اینسو، انرژی جامعه هر روز صرف تخریب شخصیتها، تضعیف حرکتهای خودی و فرسایش سرمایه اجتماعی میشود. این خودزنی، تنها یک رفتار سیاسی نیست؛ بلکه نشانهی از فقدان عصبیت اجتماعی و ناتوانی در تبدیل حافظه تاریخی به نیروی سازمانیافته است.
این یک هشدار برای آینده است. اگر پارسیزبانان نتوانند از چرخه خودتخریبی بیرون شوند و حافظه تاریخی، سرمایه فرهنگی و پیشینه تمدنی خود را به اعتماد اجتماعی، عصبیت مدنی و سازمان سیاسی تبدیل کنند، بزرگترین تهدید آینده آنان تنها سلطه افغانی نه، بلکه استمرار پراکندگی خودشان خواهد بود.
جامعهای که عصبیت خود را از دست بدهد، پیش از آنکه به دست رقیب شکست بخورد، از درون فرومیپاشد؛ و اگر این روند ادامه یابد، خودزدن پارسیزبانان، بهویژه تاجیکها، راه را برای حذف تدریجی این حوزه بزرگ ایران شرقی از جغرافیای قدرت هموار خواهد کرد.
فیاض نجیمی بهرمان