چه کسانی به دوام حیات طالبان نفس میدهند؟
افغانستان را نه با تفنگ طالبان میتوان برای همیشه مهار کرد و نه با جبهه‌ های پراکنده مخالفان نجات داد، از مردم، برای مردم و به نام منافع ملی 
تاریخ انتشار:   ۱۹:۴۸    ۱۴۰۵/۵/۳۰ کد خبر: 200749 منبع: پرینت

مردم افغانستان، گروگان میان دو لبهٔ قیچی:
افغانستان امروز تنها با بحران یک حاکمیت انحصاری مواجه نیست، با بحران بزرگتری نیز دست‌ وپنجه نرم میکند:
بحران نمایندگی مردم.
پرسش اساسی این نیست که طالبان چگونه با ساختار امنیتی و سیاسی خود بر افغانستان حکومت میکنند.

پرسش عمیقتر این است که چه شبکه‌ ها و شرایطی باعث شده‌اند این حاکمیت، با وجود محدودیتهای گسترده اجتماعی و سیاسی، همچنان امکان تنفس و دوام داشته باشد و چرا مخالفان ان نتوانسته‌اند به یک بدیل ملی، منسجم و مورد اعتماد اکثریت مردم تبدیل شوند؟
واقعیت این است که طالبان تنها با قدرت نظامی نفس نمیکشد.
در پیرامون این حاکمیت مجموعه‌ از عوامل داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی وجود دارد که به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم، امکان شکلگیری یک بدیل ملی را دشوار ساخته است.

در درون اپوزیسیون نیز چهره‌ها و جریانهای ملی و صادق کم نیستند. اما در کنار انان، بخشی از چهره‌های بلندپایه نظام جمهوریت، برخی فرماندهان، رهبران قومی و تنظیمی و حلقه‌هایی که طی چهار دهه در ساختار قدرت و اقتصاد افغانستان حضور داشته‌اند، هنوز با میراث گذشته و منافع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خود درگیرند.
برای برخی، اینده افغانستان مهم است.
اما حفظ نفوذ، سرمایه، ملکیت و جایگاه گذشته نیز بخشی از محاسبات انان است.
در چنین شرایطی، مرز میان (مبارزه برای افغانستان) و (مبارزه برای بازگشت به قدرت) باید بسیار روشن باشد.
افغانستان به اپوزیسیون نیاز دارد، اما نه اپوزیسیونی که خود را مالک اینده کشور بداند.
افغانستان به اپوزیسیونی ملی نیاز دارد که خود را خادم اراده مردم بداند.

از سوی دیگر، اپوزیسیون افغانستان نیز از تاثیرگذاری قدرتهای بیرونی مصون نیست.
کشورهای منطقه افغانستان را از زاویه امنیت، مرز، مهاجرت، اب، تجارت، انرژی، ترانزیت و رقابت ژیوپولیتیک می‌بینند و طبیعی است که با جریانهای مختلف سیاسی و نظامی ارتباط داشته باشند.
مشکل زمانی اغاز میشود که یک جریان افغانستانی بجای استفاده از روابط خارجی برای منافع ملی، خود به ابزار رقابت دیگران تبدیل شود.
در انصورت، حتی یک حرکت ظاهرا ضدطالبانی نیز ممکن است اعتماد عمومی را از دست بدهد.

مردم حق دارند بپرسند:
این جریان برای افغانستان می‌جنگد یا برای بازگشت خودش به قدرت؟
جبهه‌های مسلح مخالف طالبان نیز باید در همین چارچوب دیده شوند. مقاومت در برابر انحصار را نمیتوان ساده‌انگارانه نفی کرد.
اما تجربه چهار دهه افغانستان نشان داده است که جنگ بدون یک پروژه روشن سیاسی، الزاما ازادی نمیاورد.
اگر یک جریان مسلح از امروز نتواند درباره نظام اینده، حقوق شهروندی، مشارکت اقوام، حقوق زنان، اقتصاد، عدالت، استقلال تصمیم‌گیری و پایان چند دهه جنگ نیابتی پاسخ روشن ارائه کند، خطر ان وجود دارد که صرفا چرخه جدیدی از خشونت و وابستگی شکل بگیرد.
افغانستان دیگر فقط به فرماندهان بیشتر نیاز ندارد ، به (معماران دولت، صلح و منافع ملی) نیاز دارد.
در درون طالبان نیز نباید همه‌چیز را یکدست تصور کرد.

طبیعی است که در هر ساختار قدرت درباره شیوه حکومت، محدودیتهای اجتماعی، سیاست خارجی و اینده نظام اختلاف دیدگاه وجود داشته باشد.
حلقه‌هایی در درون طالبان نیز ممکنست از انحصار و برخی محدودیتهای اجتماعی و مذهبی ناراضی باشند.
اما با یک مشکل اساسی روبرو هستند:
اگر به اپوزیسیونهایی بپیوندند که انها را پراکنده، قومی، تنظیمی یا وابسته به بیرون میدانند، ممکن است جایگاه و اعتبار خود را از دست بدهند.
بنابراین بخشی از نیروهای ناراضی درون ساختار باقی میمانند و همین امر امکان اصلاح از درون را نیز دشوار میکند.

اما در تمام این معادله، یک عنصر بیش از همه غایب است:
مردم افغانستان.
(مردمی که نه شریک دزدند و نه رفیق قافله.)
مردمی که نه در تصمیم‌گیریهای طالبان نقش تعیین‌کننده دارند و نه در اتاقهای تصمیم‌گیری اپوزیسیون.
مردمی که با فقر، بیکاری، محدودیت، مهاجرت و اینده مبهم دست‌وپنجه نرم میکنند، مردمیکه فرزندانشان یا در جستجوی نان از کشور خارج میشوند یا در مسیرهای خطرناک مهاجرت جان میبازند.
مردمیکه هزینه جنگها را پرداخته‌اند، اما کمترین سهم را در تصمیم‌گیری درباره اینده کشور داشته‌اند.
واقعیت تلخ اینست که مردم افغانستان امروز میان دو لبه یک قیچی گرفتارند:
یک لبه، انحصار و افراطی‌گری طالبان است و لبه دیگر، اپوزیسیون پراکنده، فرسوده و در مواردی متاثر از منافع و محاسبات بیرونی.

طالبان میتواند بگوید:
((بدیل من جنگ و بی‌ثباتی است.))
بخشی از اپوزیسیون نیز می‌تواند بگوید:
((طالبان باید کنار برود.))
اما مردم یک سال ساده دارند:
(بعد از ان چه خواهد شد؟)
اگر پاسخ روشن نباشد، جامعه‌ ایکه چهار دهه جنگ دیده است، طبیعی استکه از بازگشت به چرخه خشونت هراس داشته باشد.

و اینجا است که یک حقیقت تلخ اشکار میشود:
گاهی بزرگترین خدمت ناخواسته به دوام یک حاکمیت، ساختن بدیلی غیرقابل اعتماد برای ان حاکمیت است.
افغانستان را نیز نمیتوان جدا از محیط ژیوپولیتیک منطقه تحلیل کرد.
رقابت ایران و پاکستان، مناسبات هند و پاکستان، نقش چین، روسیه، اسیای مرکزی، کشورهای عربی، ترکیه و غرب، همگی بر اینده افغانستان اثر دارند.
تحولات خاورمیانه و جنگ روسیه و اوکراین نیز محاسبات امنیتی و ژیوپولیتیک منطقه را پیچیده‌تر ساخته‌اند.
از این منظر، برخی تحرکات سیاسی و نظامی مخالفان طالبان را نمیتوان همیشه صرفا در چارچوب اختلافات داخلی افغانستان تحلیل کرد.
گاهی این تحرکات با محاسبات بزرگتر منطقه‌ای و استخباراتی پیوند میخورند.

اما یک اصل باید برای همه روشن باشد:
افغانستان نباید میدان تصفیه‌حساب دیگران باشد. افغانستان باید از رقابت دیگران برای منافع خودش استفاده کند.
کشورهای منطقه نیز در یک وضعیت دشوار قرار گرفته‌اند.
تقریبا همه به افغانستان باثبات نیاز دارند:
ایران به امنیت مرز، اب، مهاجرت و تجارت، مردم پاکستان به امنیت و تجارت، چین به ثبات و اتصال اقتصادی ، اسیای مرکزی به امنیت، هند به مسیرهای تجاری و روسیه به امنیت پیرامون اسیای مرکزی.

اما پرسش این است:
کشور های منطقه به چه کسی اعتماد کنند؟
از یک سو طالبان با مسئله انحصار سیاسی و محدودیتهای اجتماعی مواجه است.
از سوی دیگر، بخشهایی از اپوزیسیون فاقد انسجام، برنامه مشترک و استقلال کامل از محاسبات بیرونی به نظر میرسند.
در نتیجه، بسیاری از کشورهای منطقه ناچارند با همه ارتباط داشته باشند، اما به هیچ‌کس اعتماد کامل نکنند.
این روایت باید تغییر کند.
راه نجات افغانستان نه تداوم انحصار طالبان است و نه بازتولید ساختارهای فرسوده گذشته تحت نام اپوزیسیون.
افغانستان نباید میان این دو انتخاب دروغین گرفتار بماند:
یا طالبان، یا جنگ.

(راه سوم وجود دارد:)
مردم افغانستان.
مردم باید از (موضوع سیاست) به (فاعل سیاست) تبدیل شوند.
اینجا است که ضرورت یک گفتمان تازه اشکار میشود، گفتمانی فراتر از قوم، تنظیم، طالبان، ضدطالبان و وابستگی به قدرتهای بیرونی:
(گفتمان منافع ملی افغانستان.)
این گفتمان باید بتواند میان منافع ملی افغانستان و منافع مشروع کشورهای منطقه نقطه اتصال ایجاد کند.
کشورهای منطقه باید بدانند که افغانستان باثبات، امن و توسعه‌یافته تهدید نیست، فرصت است.
پیام افغانستان نباید این باشد که:
(برای شکست رقیب ما با ما باشید.)

بلکه باید این باشد:
(برای ثبات افغانستان و امنیت منطقه، با منافع ملی افغانستان همراه شوید.)
این تفاوت، تفاوت میان سیاست وابسته و سیاست ملی است.
افغانستان نباید میان قدرتهای منطقه‌ای یکی را انتخاب کند، باید چنان سیاست ملی خود را تعریف کند که همه قدرتهای منطقه‌ برای ثبات افغانستان انگیزه داشته باشند.
اما گفتمان منافع ملی بدون سازمانیافتگی مردم، به شعار تبدیل خواهد شد.
اگر طالبان شبکه قدرت دارد، اگر قدرتهای خارجی شبکه‌ های دیپلماتیک و استخباراتی دارند و اگر اپوزیسیون شبکه‌های سیاسی و نظامی دارد، پس یک پرسش تاریخی مطرح می‌شود:
(چرا مردم افغانستان نباید شبکه مستقل خود را داشته باشند؟)

شبکه‌ای غیرقومی، غیرتنظیمی، غیرطالبانی و غیروابسته.
شبکه‌ای که سلاحش اگاهی باشد، سرمایه‌اش اعتماد عمومی و هدفش بازگرداندن حق تعیین سرنوشت به مردم.
تریبونهای مستقل اطلاع‌رسانی، شبکه‌های مدنی، نهادهای فکری، دانشگاهیان، زنان، جوانان، کارافرینان و روشنفکران میتوانند فضای عمومی تازه‌ای ایجاد کنند.
این یعنی مبارزه نرم مدنی؛ مبارزه‌ بدون تفنگ، اما با قدرت اگاهی، سازمانیافتگی و افکار عمومی.
در سالهای اخیر در کشورهای مختلف غربی، اعتراضات گسترده مردمی در حمایت از مردم فلسطین و مخالفت با سیاستهای دولتهای خود را شاهد بوده‌ایم.

فارغ از داوری درباره هر جنبش، یک درس مهم وجود دارد:
شبکه‌سازی مدنی میتواند انسانهای پراکنده را به یک نیروی اجتماعی تبدیل کند.
پس چرا مردم افغانستان نتوانند برای خواسته‌ های مشروع خود شبکه بسازند؟
چرا صدای مادر افغانستانی که فرزندش را در مسیر مهاجرت از دست داده، نتواند به صدای یک مطالبه ملی تبدیل شود؟
چرا جوان بیکار افغانستان نتواند اینده خود را مطالبه کند؟
چرا زنان، دانشگاهیان، متخصصان، کارافرینان و روشنفکران نتوانند یک گفتمان مستقل درباره اینده کشور ایجاد کنند؟
قدرت همیشه از تفنگ نمی‌اید، گاهی از سازمانیافتگی اگاهانه مردم می‌اید.
افغانستان به (شبکه مردم) نیاز دارد.

شبکه‌ای که اعلام کند:
هیچ فرد، قوم، حزب، تنظیم، جبهه یا قدرت خارجی مالک افغانستان نیست.
مالک افغانستان، مردم افغانستان‌اند.
چنین شبکه‌ای نباید برای تصرف قدرت ساخته شود؛ باید برای بازگرداندن قدرت سیاسی به جامعه ساخته شود.
و اینجا هم طالبان باید بشنود و هم اپوزیسیون.
طالبان باید بداند که سکوت جامعه الزاما رضایت جامعه نیست.
ترس مشروعیت نمیاورد و امنیت بدون عدالت و مشارکت، ثبات پایدار نمیسازد.
اگر طالبان میخواهد از یک قدرت مسلط به یک نظام پایدار تبدیل شود، باید از انحصار عبور کند و به سوی مشارکت ملی، قانون، حقوق شهروندی، اموزش، اقتصاد و اعتماد عمومی حرکت کند.
اما اپوزیسیون نیز باید با خود صادق باشد.

افغانستان دیگر ظرفیت بازتولید گذشته را ندارد.
مردم نمیخواهند یک انحصار را با انحصار دیگری، یک تنظیم را با تنظیم دیگر و یک حلقه قدرت را با حلقه دیگری تعویض کنند.
هر جریان سیاسی که ادعای نجات افغانستان دارد، باید ابتدا به یک سوال تاریخی پاسخ دهد:
اگر فردا قدرت را به دست اوردیم، چه تفاوت بنیادی با گذشته خواهیم داشت؟
اگر پاسخ روشن نباشد، شعار (نجات افغانستان) ممکن است فقط نام دیگری برای بازگشت به قدرت باشد.
افغانستان امروز بیش از یک جنگ دیگر، به یک بیداری سیاسی و ملی نیاز دارد.
باید این تصور شکسته شود که اینده افغانستان فقط در اتاقهای طالبان، نشستهای اپوزیسیون، پایتختهای منطقه و میزهای استخباراتی قدرتهای بزرگ تعیین می‌شود.
نه!

اینده افغانستان باید در میان مردم افغانستان نیز ساخته شود.
در میان جوانیکه اینده میخواهد.
در میان زنانی که حق اموزش و زندگی با عزت میخواهد.
در میان دهقانی که اب و بازار میخواهد.
در میان کارگری که نان میخواهد. در میان خانواده‌ های که نمیخواهد فرزندش قربانی مهاجرت شود و در میان مهاجری که ارزوی بازگشت با عزت به وطن دارد.
(این مردم نه شریک دزدند و نه رفیق قافله.)
اما تا زمانی که سازمان نیابند، شبکه نسازند، گفتمان مستقل تولید نکنند و تریبونهای خود را نداشته باشند، دیگران به نام انان تصمیم خواهند گرفت.

پرسش بزرگ افغانستان دیگر فقط این نیست:
چه کسی طالبان را شکست میدهد؟
پرسش تاریخیتر این است:
چه کسی مردم افغانستان را از گروگان بودن میان این دو لبه قیچی نجات میدهد؟
پاسخ باید روشن باشد:
خود مردم ، اگر از دنباله‌ روی همه جریانهای قدرت عبور کنند و به یک نیروی مستقل، مدنی، اگاه و سازمانیافته ملی تبدیل شوند.
افغانستان به جبهه جنگ دیگری نیاز ندارد:
به جبهه ملی مردم نیاز دارد.
به جای جنگ نیابتی، گفتمان ملی.
به جای وابستگی، استقلال تصمیم.
به جای قومگرایی، شهروندی.
به جای انحصار، مشارکت.
به جای انتقام، عدالت.
به جای خاموشی، اگاهی.
و به جای انکه دیگران برای افغانستان تصمیم بگیرند،
باید افغانستان را دوباره به مردم افغانستان بازگرداند.
این راه شاید اسان نباشد.

اما ملتی که چهار دهه جنگ را تحمل کرده، اگر یکبار تصمیم بگیرد که به جای قربانی شدن در جنگ دیگران، صاحب بازی سیاسی خویش شود، هیچ قدرتی نمیتواند برای همیشه صدای او را خاموش کند.
امروز زمان انست که مردم افغانستان از حاشیه تاریخ به متن تاریخ بازگردند.
طالبان باید بداند افغانستان ملک انحصاری انان نیست.
اپوزیسیون باید بداند افغانستان میراث شخصی انان نیز نیست.
قدرتهای منطقه باید بدانند افغانستان میدان دائمی رقابت انان نخواهد ماند.

و مردم افغانستان باید بدانند:
سرنوشت این سرزمین، اگر از دست دنباله‌روها گرفته و به دست خود مردم بازگردانده شود، هنوز قابل تغییر است.
افغانستان را نه با تفنگ طالبان میتوان برای همیشه مهار کرد و نه با جبهه‌ های پراکنده مخالفان نجات داد.
افغانستان را تنها با بازگشت مردم به مرکز معادله قدرت میتوان از این بنبست تاریخی بیرون کشید.
از مردم، برای مردم، و به نام منافع ملی افغانستان.

سید باقرشاه (احمدی)


این خبر را به اشتراک بگذارید
تگ ها:
حیات طالبان
منافع ملی
نظرات بینندگان:

ایمیل:
لطفا فارسی تایپ کنید. نوشتن آدرس ایمیل الزامی نیست
میتوانید نام و محل سکونت را همراه نظرتان برای چاپ ارسال نمایید
از نشر نظرات نفاق افکنی و توهین آمیز معذوریم
مطالب خود را برای نشر به ایمیل afghanpaper@gmail.com ارسال فرمایید.
پربیننده ترین اخبار 48 ساعت گذشته
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه اطلاع رسانی افغانستان) بلامانع است