یک ربع قرن پس از حمله امریکا به طالبان
بیست و پنج سال قبل، روزی که حمله امریکا بر طالبان در افغانستان آغاز یافت، وضعیتی پر تناقض شکل گرفته بود 
تاریخ انتشار:   ۲۱:۵۹    ۱۴۰۵/۷/۱۵ کد خبر: 201032 منبع: پرینت

بیست و پنج سال قبل، روزی که حمله امریکا بر طالبان در افغانستان آغاز یافت، وضعیتی پر تناقض شکل گرفته بود. تناقض از این حیث بود که مردمی مشهور به بیگانه‌ستیزی و دارای کارنامه شکست دو ابرقدرت در آغاز و پایان قرن بیستم، از حملات یک کشور بیگانه به سرزمین خویش خرسند بودند.
این خرسندی در برخی از شهرها به سرحد رقص و پایکوبی رسیده بود، و شماری از مردم با شنیدن صدای هر انفجار در پایگاه‌های طالبان شور و هلهله برپا می‌کردند و به ویژه جوانان می‌رقصیدند و بسیاری به یکدیگر تبریکی می‌دادند، تبریکی پایان یک دوره سیاه و تاریک.
آشکار بود که چنین شور و شعفی نه برخاسته از بیگانه‌پرستی و نه از بابت حمله خارجی‌ها، بلکه برای این بود که روزنه‌ای به سوی رهایی گشوده می‌شد.

سیطره سرکوبگرانه طالبان در پنج شش سال حاکمیت نخست این گروه، کشور را به زندانی بزرگ تبدیل کرده بود که هیچ امیدی در افق آینده آن به چشم نمی‌آمد. در شهرهای بزرگ، به ویژه مرکز پایتخت، صف گدایان از یک سر خیابان تا سر دیگر آن امتداد داشت. در ایستگاه‌ها عمومی، ترمینال‌های وسایط نقلیه، و هر جا تجمعی بود، لشکری از گرسنگان هجوم می‌آوردند. مکتب‌ها به شبح‌های بی‌جان تبدیل شده بود و در و پنجره‌های شکسته و بی‌رونق به اسکلت مردگان شباهت یافته بود. ادارات دولتی تنها نامی را با خود یدک می‌کشیدند. شفاخانه‌ها از فقدان هر گونه امکانات اولیه رنج می‌بردند. بیکاری از سر و کول جامعه بالا می‌رفت، و ناامیدی تا اقصا نقاط کشور سایه‌اش را گسترانده بود. تصور می‌شد که این‌جا سرزمین نفرین‌شدگان تاریخ است، جایی که از چشم مسلمان و غیر مسلمان افتاده و زندگی و مرگش برای هیچ کس مهم نیست. گویا ملتی به جزیره‌ای متروک و از نفس‌افتاده تبعید شده است تا آخرین روزهای حیاتش را در فراموشی کامل سپری کند.

در چنین حال و هوای مرده و بی‌جانی، رویداد یازدهم سپتامبر اتفاق افتاد با سیلی از خبر و تحلیل در باره افغانستان و منطقه و سناریوهای مختلفی که می‌شد برای آن به تصویر کشید. مردم لحظه به لحظه به رادیوها پناه می‌بردند و با تمام وجود به صدای خبرنگاران گوش می‌سپردند، از خبرهای رهبران جهان در مراکز قدرت در اروپا و امریکا تا کشورهای همسایه و تحرک گروه‌های مخالف طالبان و آمادگی برای بازپس‌گیری کشور از چنگال آن. مردم با خوف و رجا، و گاه با شور و هیجان به این خبرها گوش می‌دادند و در لا به لای آن‌ها دنبال گزارش‌ها و تحلیل‌هایی می‌گشتند که نوید پایان این دوره و آغاز دوره‌ای دیگر را می‌داد.

در همین بستر تاریخی بود که حمله امریکا بر پایگاه‌های طالبان آغاز یافت و همزمان لرزه بر اندام نیروها و جنگ‌جویان شان افتاد. شاید تنها کسانی که هنوز به ادامه وضعیت باور داشتند و به ادامه جنگ می‌اندیشیدند نیروهای خارجی عضو القاعده و شمار اندکی از طالبان بودند که با ایدئولوژی سلفیت جهادی پیوند داشتند. آنان تصور می‌کردند که هنگامه یک نبرد بزرگ آخرالزمانی فرارسیده و لحظه‌های تحقق وعده الهی برای پیروزی حق بر باطل فرا رسیده است و به زودی طاغوت بزرگ عصر، امریکا، در برابر نیروهای توحید به زانو درخواهد آمد و آنان شیپور پیروزی جهادیسم بین‌الملل را در سرزمین‌های مختلف به صدا در خواهند آورد و به سوی فتح واپسین حرکت خود را آغاز خواهند کرد. اما آنعده از رهبران و فرماندهان طالبان که واقع‌بین بودند و این رجزخوانی‌ها نمی‌توانست هراس‌شان را برطرف کند، پشت پرده به تقلا افتاده بودند که با وساطت استخبارات پاکستان، استخبارات انگلیس ‌و چینل‌های دیگر از لابی‌گران‌شان با سی‌آی‌ای وارد معامله شوند و خود را از آن مهلکه خانمان‌برانداز برهانند. این تلاش‌ها تا به اختر محمد عثمانی معاون ملا عمر نیز رسیده بود، و چنانکه رابرت گرینییر، در کتاب هشتاد و هشت روز تا قندهار نوشته است او و شماری دیگر از رهبران گروه با یقین به بیهودگی مقابله با امریکا و اطمینان از شکستی ذلت‌بار در این معرکه، برای عزل ملا عمر و حتی قتل او بارها گفت‌وگو کردند و شماری از آنان برای این کار آمادگی می‌گرفتند.

مردم در بیرون از آن‌چه در پشت پرده می‌گذشت اطلاعی نداشتند و تنها سرخط خبرها و تحلیل کارشناسان را پی می‌گرفتند. بسیاری هراس داشتند که مبادا توافقی میان طالبان و امریکا مبنی بر استرداد اسامه بن لادن صورت بگیرد، و امریکایی‌ها به تداوم حاکمیت این گروه رضایت بدهد، و روزگار سیاهی که امید برچیده شدنش فراهم آمده است به وضعیتی ماندگار تبدیل شود. در آن روزها هر خبری که در باره تجمع ملاها در قندهار و مشورت در این باره پخش می‌شد هراس و دلهره را در میان مردم دوچندان می‌کرد و هر گزارشی که از عدام توافق طالبان با امریکا پخش می‌شد دوباره امید به زندگی را در رگ‌های جامعه تزریق می‌کرد.

این دلهره‌ها و دقیقه‌شماری‌ها گذشت زمان را برای بسیاری کند کرده و آنان را بی‌صبرانه در انتظار تحولی امیدبخش می‌نشانید. در میان این حجم سنگین اضطراب و سردرگمی، ناگهان هواپیماهای بمب‌افکن امریکایی بر فراز آسمان افغانستان نمایان شدند و با فروریختن نخستین بمب‌ها بر پایگاه‌های طالبان به دلهره‌ای در مقیاس چند ملیون انسان پایان دادند.
آن لحظات اگر برای طالبان و هواداران این گروه از تلخ‌ترین و ترسناک‌ترین لحظات بود و شیپور خداحافظی با قدرت و مکنت به دست آمده به شمار می‌رفت، برای میلیون‌ها شهروند آن سرزمین، به ویژه در ولایاتی که جنگ و کشتار بیشتری را در حافظه داشتند به مثابه نوید تولدی دو باره بود.

برای بسیاری از مردم، این انفجارها به معنای پایان کابوس و چشم گشودن بر فردایی دیگر بود، فردایی که دختران می‌توانستند به مکتب بروند، زنان می‌توانستند به وظیفه حاضر شوند، جوانان می‌توانستند بی‌هراس از توهین و شکنجه به سلمانی‌ها روی آورند، دکاندارها می‌توانستند به موسیقی دلخواه خود گوش کنند، ماموران می‌توانستند با یونیفرم رسمی به اداره حاضر شوند، و هزاران خیال خوش دیگر از این قبیل.
در چنان وضعیتی، این پرسش برای کسانی که نگاه تحلیلی به وضعیت جوامع دارند پیش آمده بود که حاکمیت‌های استبدادی به چه پیمانه منفور هستند و تا کجا ملت‌های خود را به ستوه می‌آورند که حمله‌های ویرانگر خارجی برای‌شان دوست‌داشتنی و نویدبخش می‌شود.

چرا حاکمان با مردمان خود رویه‌ای را در پیش می‌گیرند که آنان صدای انفجار بمب‌های بیگانه را به مثابه موسیقی آزادی و رهایی می‌شنوند؟ چرا حاکمان خودکامه مردمان خویش را از حقوق انسانی‌شان محروم نگه می‌دارند تا ملت‌ها به استقبال خارجی‌ها پای بکوبند و دست بیفشانند؟ چرا با گروه‌های مختلف داخلی نمی‌توانند به توافق برسند تا خود را از سقوط و نابودی نجات بخشند؟ چرا پشت پرده با استخبارات خارجی وارد مذاکره می‌شوند تا رهبران خود را بکشند اما نمی‌توانند با همکیشان و هموطنان خود به توافق برسند که سرنوشت جمعی یک سرزمین را متحدانه سامان ببخشند؟ آیا بهتر این نبود و نیست که از آغاز راه تفاهم با مردم و اقشار مختلف ساکنان آن سرزمین در پیش گرفته می‌شد، سخنان آنان شنیده می‌شد، و نظامی مبتنی بر خواست همگان و در پرتو قانون اساسی مورد قبول همه طرف‌ها، شکل می‌گرفت و آن گاه کشور در چنان تنگنایی قرار واقع نمی‌شد؟

اکنون که یک ربع قرن از آن دوران گذشته است، برای کسانی که درکی روشن از آن روزهای سخت و آن تحولات خونین دارند وضعیت کشور همچنان تلخ و تاریک معلوم می‌شود و همان سناریوها به شکلی دیگر قابل تکرار به نظر می‌رسد و همان پرسش‌ها همچنان در ذهن شان شکل می‌گیرد و می‌پرسند که چرا حاکمان مستبد دچار جهل و جنونی می‌شوند که آنان را از درک بدیهیات حکومتداری عقلانی ناتوان می‌سازد و به راه بن‌بستی می‌کشاند که هم خودشان را تباه می‌کند و هم یک کشور را می‌تواند به تباهی مجدد گرفتار گرداند.

محمد محق


این خبر را به اشتراک بگذارید
تگ ها:
حمله آمریکا
افغانستان طالبان
نظرات بینندگان:

ایمیل:
لطفا فارسی تایپ کنید. نوشتن آدرس ایمیل الزامی نیست
میتوانید نام و محل سکونت را همراه نظرتان برای چاپ ارسال نمایید
از نشر نظرات نفاق افکنی و توهین آمیز معذوریم
مطالب خود را برای نشر به ایمیل afghanpaper@gmail.com ارسال فرمایید.
پربیننده ترین اخبار 48 ساعت گذشته
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه اطلاع رسانی افغانستان) بلامانع است