| ما میان کشتن و آزار دادن، میان اسارت و محروم کردن از آزادی، مرزهایی ساختهایم که بیشتر از آنکه بر رنج و نیاز موجودات استوار باشند | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۴:۳۳ ۱۴۰۵/۸/۶ | کد خبر: 201167 | منبع: |
پرینت
|
|
انسان چقدر خودخواه و گاهی چهقدر بیرحم است! برای آرامش و آسایش خود، حتا حاضر است زندگی موجودی را نابود کند؛ بیآنکه لحظهای به حق زندگی آن بیندیشد.
امروز مگسی را کشتم. کار سادهای بود؛ حرکتی کوتاه و بیتأمل. اما پس از آن با خود گفتم: این موجود چه کرده بود که باید زندگیاش را میگرفتم؟
آیا تنها به این دلیل که حضورش برایم ناخوشایند بود، حق داشتم به زندگیاش پایان بدهم؟
شاید این پرسش برای بسیاری بیمعنا باشد. مگر یک مگس چه ارزشی دارد؟
اما مسأله فقط یک مگس نیست؛ مسأله عادتی است که در وجود ما ریشه دوانده است: اینکه زندگی دیگران را هرگاه با خواستهها و آسایش ما سازگار نباشد، کمارزش بدانیم.
ما حیوانی را میکشیم، چون مزاحم ما است؛ حیوان دیگری را برای خوردن میکشیم؛ پرندهای را در قفس میاندازیم، چون از آوازش لذت میبریم؛ و موجودی را از محیط طبیعیاش جدا میکنیم، چون میخواهیم در خانه نگهش کنیم. گاهی حتا به نام محبت، آزادی را از موجودی میگیریم که هرگز نخواسته است اسیر ما باشد.
ما میان کشتن و آزار دادن، میان اسارت و محروم کردن از آزادی، مرزهایی ساختهایم که بیشتر از آنکه بر رنج و نیاز موجودات استوار باشند، بر خواستهها و منافع خود ما تکیه دارند. آنچه برای ما سودمند است، پذیرفتنی میدانیم و آنچه مزاحم ماست، سزاوار حذف میپنداریم؛ سپس برای رفتار خود دلیل میتراشیم تا وجدانمان آسوده بماند.
البته هر کشتنی یکسان نیست و زندگی انسان نیز بدون استفاده از دیگر موجودات ادامه نمییابد. مسأله این نیست که برای بقا هرگز نباید به موجود دیگری آسیب رساند؛ مسأله این است که آیا حق داریم موجودی را تنها به دلیل ناتوانیاش در دفاع از خود، بیارزش بدانیم؟
آیا ضرورت بقا با کشتن از روی عادت، راحتطلبی و بیتفاوتی یکی است؟ آیا میتوانیم میان نیاز واقعی و خواستههای خودخواهانه تفاوت بگذاریم؟
ما خود را «اشرف مخلوقات» مینامیم؛ گویی برتری ما بهطور خودکار به ما حق فرمانروایی بر همه زندگیها را میدهد. اما اگر برتری انسان در اندیشه، آگاهی و خرد او است، چرا همین ویژگیها ما را به مسوولیتپذیری بیشتر وادار نمیکنند؟ چرا خرد باید وسیلهای برای توجیه خشونت باشد، نه ابزاری برای مهار آن؟
اگر اشرف بودن تنها به معنای برخورداری از قدرت بیشتر باشد، این عنوان چه تفاوتی میان ما و زورمندترین موجودات طبیعت ایجاد میکند؟ قدرت بهتنهایی نشانه بزرگی نیست؛ ارزش واقعی شاید آنجا آغاز شود که بتوانیم قدرت خود را مهار کنیم، رنج موجودی دیگر را ببینیم و از آسیب رساندن غیرضروری به آن بپرهیزیم.
انسان از عدالت، اخلاق، آزادی و حقوق سخن میگوید، اما گاهی بهآسانی حق زندگی موجودات دیگر را نادیده میگیرد. از رنج خود مینالد، ولی رنج موجودی را که زبان اعتراض ندارد، نمیبیند. گویا درد تنها زمانی ارزش شنیده شدن دارد که صاحب آن بتواند به زبان ما سخن بگوید.
شاید مشکل اصلی این باشد که ما جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که برای خود میخواهیم، میبینیم. در این نگاه، انسان مرکز همهچیز است و دیگر موجودات برای خدمت به او به وجود آمدهاند. کمتر میپرسیم که آیا موجودات دیگر نیز، مستقل از فایدهای که برای ما دارند، حق دارند زندگی خود را داشته باشند؟
نمیدانم آیا میتوان بدون آسیب رساندن به دیگر موجودات زندگی کرد؛ اما میان ناگزیری و بیرحمی، میان نیاز و خودخواهی، تفاوت بزرگی وجود دارد.
این پرسش همچنان باقی میماند:
ما واقعاً اشرف مخلوقاتایم و به نام برتری، حق زندگی دیگران باید نادیده بگیریم؟
*سوژه و فکر از من، تنظیم و ویرایش از هوشواره!
رحمت الله بیگانه